تويي كه انگار تازه يافتمت !
تو ؛
" ليلاي گمشده قصه ها و شعرهاي من ! " ...
***
نشسته ام ميان ورق ها و نوشته هاي پراكنده ام . همين طور كه مشغول جمع كردنشانم ، چشمم به نامه هاي تو مي افتد . اولين نامه ات را برمي دارم . مي بوسمش . مي خوانم ، همه اش را . بي اختيار گريه مي كنم . نه از روي ناراحتي ؛ كه از شوق ، شوق داشتن "تو" ! ...
***
- عجيب نيست كسي نفهمد اين چيزها را -
اين جمله را هميشه به خودم مي گويم ، وقتي بشريت مدام پوزخند تحويلم مي دهد ...
"هر كو نظري دارد با يار كمان ابرو
بايد كه سپر باشد پيش همه پيكان ها "
***
اين روزها وقتي دلم برايت تنگ مي شود ، يك تصوير توي ذهنم از تو ، بيش تر از بقيه مي درخشد :
"سجاده ات .
خودت كه آرام نماز مي خواني
و چهره مهربانت كه انگار لبخند مي زند به خدا ... "
***
تو ،
- فرشته كوچك و زيباي تنهايي من ! -
لبخندت ،
به هر" چيزي" مي ارزد ...
دوست مي دارمت به بانگ بلند !
۸۷.۱۰.۵
هانيه






