تبليغاتX
ستاره هاي آسمان

دقيقا زماني كه همگي از خط زرد فرودگاه عبور مي كنيم و به هم مي خنديم ، خواهرم را مي بينيم كه پشت خط نگران ايستاده و با مامور كنترل پاسپورت ها صحبت مي كند . اين صحبت ها آنقدر طول مي كشد كه ۲۰ دقيقه به پرواز مانده هنوز مشكل پاسپورت حل نشده است. نگاه ها همه آشفته و پريشان است . با اصرار و خواهش بقيه گروه را مي فرستيم و خودمان منتظر خواهرم مي مانيم . يكي از مسئولين فرودگاه مدام توي گوشمان مي خواند  " پرواز رفت ! " و بعد براي اينكه مثلا حرفي زده باشد مي گويد : " حالا فوقش با پدرش مي ماند و ۲تا بليط سوخت مي شود ! "

آخر سر به خاطر مشكل پاسپورت- كه تنها زدن يك مهر بود و متاسفانه به رسم ديرينه در مملكتمان تا جان كسي را به لبش نمي رسانند كارش را درست نمي كنند - پدر و خواهرم ماندند و ما رفتيم .

توي هواپيما نشسته بوديم كه بهمان خبر دادند " مشكل حل شد "و در حالي كه مي توانستند آنها را با پرواز ما بفرستند ، به همان دليل مذكور (!) به پرواز بعد منتقلشان كردند .

بعدها خواهرم جمله قشنگي گفت كه تا آخر سفر در ذهنم ماند

" زائر حضرت زينب بايد ذره اي از اضطراب و پريشاني او را در سفرش تحمل كند "

*

روز اول برنامه مان مسجد اموي بود و حرم حضرت رقيه .

عظمت مسجد اموي به محض ورودمان آنقدر مرا فراگرفت كه بيش تر نگاه به ستون هاي بلند و سقف كار شده اش مي كردم تا جلوي پا.آنطور كه راهنمايمان مي گفت و بعدا از پدرم پرسيدم تاريخچه اين مسجد برمي گردد به زمان آرامي ها . گويا در زمان وليد نيمي از مسجد كليسا بوده كه به دستور او آن نيمه را هم به مسجد تبديل مي كنند . آنجا محلي را كه اسراي كربلا را آورده و حضرت زينب و امام سجاد سخنان تاريخي خود را ايراد كرده بودند ، ديديم . قبلا شنيده بودم كه حضرت زينب چنان رسا و كوبنده سخن گفتند كه صدايشان تمام مسجد را در برمي گرفته و اشك حاضرين را جاري ساخته است . اما جدا شنيدن كي بود مانند ديدن ؟ ...

پس از آن به زيارت سر حضرت يحي و راس الحسين رفتيم . ( البته ۲روايت در مورد سر مبارك امام حسين وجود دارد .يكي اينكه سر در همين مكان دفن شده . دوم اينكه حضرت سجاد بعدا سر را به كربلا برده و به بدن ايشان متصل مي كنند )

براي نماز مغرب و عشا بود كه از يكي از درهاي مسجد به سمت حرم حركت كرديم . از همان ابتداي ورودمان به حرم مدام ناله مي كردم كه " تشنه ام است "و " دارم خفه مي شوم از تشنگي ! ". بعد به خودم آمدم و گفتم :"بدبخت ! مي داني به زيارت چه كسي آمده اي ؟دختر سه ساله اي كه سه روز تشنگي را در آن گرما تحمل كرد و هيچ نگفت . شرم كن ‍! "

وقتي ضريح حضرت رقيه رسيديم و عروسك هاي بالاي آن را ديدم ، بغض بدجور گلويم را چنگ زد .شرم مي كردم از آن همه بي طاقتي كه كرده بودم . هر طور بود خودم را به ضريح چسباندم و گريستم . گهواره كوچكي كه داخل ضريح بود ، آتشم مي زد . دست هايم را سفت گرفته بودم و با هيچ فشاري تكان نمي خوردم !چهره همه كساني را كه التماس دعا گفته بودند در ذهن مجسم مي كنم. بيماران را به خاطر مي آورم . همه را تك تك نام مي برم و براي آدم شدن خودم هم دعا مي كنم ! ضريح را مي بوسم و با فشار جمعيت عقب رانده مي شوم .

شب با خستگي زياد به هتل مي آييم . يادم نمي آيد چطور خوابم برد فقط يادم است نيمه هاي شب با صداي قرآني كه در تمام شهر پخش ميشد از خواب برخاستم . آنقدر لحن قرآن و اذاني كه بعد از آن پخش شد دل نشين بود كه دوست داشتم ساعت ها به آن گوش كنم ....

 

 

حرم حضرت رقيه(س)

 

(ادامه دارد ! )

 

هانيه


+ خط خطي  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 21:58  توسط   |