شكستيم ؛
" شاخ غول " را !
سلام دوستان خوبم !
دلم برايتان به اندازه گزينه پاسخنامه تنگ شده !
حرف زياد است ، خيلي زياد !
به اندازه تمام اين چند ماه .
مي نويسم اگر اين ناخوش احوالي جسمي (!) بعد از آزمون مجال دهد ..
ميايم ، زود زود !![]()
هانيه

چه اشتياق غريبي ست ،
وقتي نداني ؛
معشوقي كه به عشق او زنده اي ،
از كجاي اين عالم بزرگ
نگاهت مي كند ...
هانيه

تويي كه انگار تازه يافتمت !
تو ؛
" ليلاي گمشده قصه ها و شعرهاي من ! " ...
***
نشسته ام ميان ورق ها و نوشته هاي پراكنده ام . همين طور كه مشغول جمع كردنشانم ، چشمم به نامه هاي تو مي افتد . اولين نامه ات را برمي دارم . مي بوسمش . مي خوانم ، همه اش را . بي اختيار گريه مي كنم . نه از روي ناراحتي ؛ كه از شوق ، شوق داشتن "تو" ! ...
***
- عجيب نيست كسي نفهمد اين چيزها را -
اين جمله را هميشه به خودم مي گويم ، وقتي بشريت مدام پوزخند تحويلم مي دهد ...
"هر كو نظري دارد با يار كمان ابرو
بايد كه سپر باشد پيش همه پيكان ها "
***
اين روزها وقتي دلم برايت تنگ مي شود ، يك تصوير توي ذهنم از تو ، بيش تر از بقيه مي درخشد :
"سجاده ات .
خودت كه آرام نماز مي خواني
و چهره مهربانت كه انگار لبخند مي زند به خدا ... "
***
تو ،
- فرشته كوچك و زيباي تنهايي من ! -
لبخندت ،
به هر" چيزي" مي ارزد ...
دوست مي دارمت به بانگ بلند !
۸۷.۱۰.۵
هانيه

دلالت مطابقه يعني دلالت لفظ بر همه اجزاي موضوع له ( يعني آنچه براي آن وضع شده است)
وقتي مي گويم "يكهو دلم ميگيرد" دلالت مطابقه است. وقتي مي گويم "تنهايي" دلالت مطابقه است.
بعضي اوقات فكر مي كنم اگر اين قلم و كاغذ اختراع نشده بود ، حرف ها در دل كوچك ما انسان ها چطور دوام مي آوردند ؟!
***
معلم مثلا ادبياتمان مي گويد : " آدمي زماني شعر مي گويد كه در آسايش باشد ! "
نشد بگويم كه من وقتي شاعر شدم كه كلمات اشك مي شدند و روي كاغذ مي ريختند . نشد بگويم وقتي شاعر شدم كه فهميدم " همه خوب نيستند" . وقتي كه فهميدم " بايد دوست نداشتن را ياد بگيرم". بايد خيلي چيزها را ببينم و وانمود كنم نديده ام . زماني شاعر شدم كه فهميدم اينجا كسي به كسي رحم نمي كند و آن وقت كه خودم با چشمان خودم ديدم كه "عشق" را زير خاك كردند ...
***
مي گفتند هركس براي اولين بار زائر حضرت رقيه و حضرت زينب شود محال است دست خالي برگردد. باورت مي شود تا الان دعاهايي كه براي خودم و ديگران كرده ام - تا جايي كه من مي دانم - قبول شده است ؟!
نمونه اش يكي از دوستانمان كه سابقه سرطان داشته و دوباره غده اي در بدنش ريشه دوانده بود.آنجا با اينكه برايش دعا مي كردم چيزي درونم مي گفت " سرطان كه درمان ندارد".
باوت مي شود الان سالم تر از من و توست ؟!
به " خدا" بايد اعتقاد داشته باشي و بداني هرچه مي خواهد خير و خوبي است حتي اگر با معيارهاي "دنيايي " ما "بد " تعبير شود .
پشت همه "شانس" هاي امروز ما خدايي ست كه خيلي راحت چشمانمان را به رويش بسته ايم ...
" لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهم لماتوا شوقا "
اگر آنان كه از درگاه من روي برتافتند ، مي دانستند كه چقدر مشتاق آنان هستم ،
هرآينه از شوق جان مي سپردند . "
پ.ن۱: اينجا همچنان تعطيل است (تا اطلاع ثانوي!). اين نوشته خودش از اينجا سردرآورد !
پ.ن۲سال سختي ست امسال ... كنكور بهانه است ... قرار است " امتحان" شويم ... خصوصا در "صبر" ..
پ.ن۳:دعا كنيد براي همه كنكوري ها !
هانيه

نشسته ايم توي اتوبوس . گرماي سوزان دمشق حتي از تهويه كوچك اتوبوس نيز به داخل نفوذ مي كند . شيشه يخ آب معدني - تنها همدممان از ابتدا تا انتهاي سفر - را به صورتم مي چسبانم . اين طور كه مي گويند فاصله هتل تا زينبيه حدود يك ساعتي هست . فكر مي كنم هر جور شده بايد اين گرما را تحمل كنم . از توي كيفم بادبزن در مي آورم .چشمم مي خورد به كتاب دكتر شريعتي . بيرون مي آورمش تا در اين فاصله بخوانم .كتاب را باز مي كنم. صفحه به صفحه كتاب را علامت زده ام. اصلا انگار از ميان اين جملات نمي توان چيزي را گلچين كرد . همه شان در اوج اند.خصوصا عبارت پشت جلد كتاب كه هربار متاثرم مي كند : " مرا كسي نساخت ، خدا ساخت !" صفحاتي از كتاب را مي خوانم اما به دليل تكان هاي بيش از حد اتوبوس مجبور مي شوم ببندمش .
سرم به شيشه ماشين تكيه مي دهم . در اين چند روز سفرمان به خصوص بعد از رفتن به قبرستان باب الصغير و زيارت مرقد حضرت سكينه و ام كلثوم و چند تن از ياران اما حسين نوشته هاي كتاب " آفتاب در حجاب " بدجور در ذهنم موج مي زند . همه چيز را با تمام وجود حس مي كنم ... انگار اينجا كربلاي دوم است !
به زينبيه مي رسيم. مي شنوم كه راهنمايمان نشاني مزار دكتر شريعتي را مي دهد. قرار شده است بعد از زيارت حضرت زينب به آنجا برويم .بالاخره از ميان انبوه جمعيت و مشت هايي كه به سر و صورت و پهلوهايمان (!) مي خورد به ضريح مي رسيم. همه با اين موافقيم كه شلوغي اينجا اصلا قابل مقايسه با حرم حضرت رقيه نيست .از حرم بيرون مي آييم . درست سمت راست حرم مزار دكتر شريعتي است. بعد از پيمودن مسافت كوتاهي از قبرستان كنار حرم به مزار دكتر شريعتي مي رسيم.
اين نوشته را بعد از برگشتن به آنجا نوشته ام :
چه غريب ماندي اي دل،نه غمي نه غمگساري
نه به انتظار ياري ، نه ز يار انتظاري
در اين برهوت غريب تا چشم كار مي كند قبرهاي سفيد ايستاده مي بيني . تابلوي كوچك . حقيري - جلوي درب- نام بزرگ تو را در برگرفته است: " دكتر علي شريعتي "به جهت تابلو پيش مي رويم تا به مزارت مي رسيم. بغض گلوي من احساساتي و حساس را بدجور چنگ مي زند ! اطراف مزارت اتاقكي درست كرده اند و عكس هايت را گذاشته اند . اتاقك خاكستري و چند قاب كه با بي سليقگي كنار قبر قرار داده اند و از همه دردناك تر ،۷سين غريبانه اي كه ۴سين بيشتر ندارد و همه نوروز را براي تو معنا مي كند ... اما ، اما همه اينها يعني " دكتر شريعتي " ؟! ..
اطراف ديوار اين اتاقك جمله هاي تو را نوشته اند و برخي نيز ، درد دلي كرده اند با تو .
آري ،
تو حالا تنهاترين تنها شده اي ... اما در اين تنهايي ات خدايي داري كه از همه چيز با ارزش تر است !
هانيه
+ خط خطي شنبه 23 شهریور1387ساعت 22:33  توسط هانيه + سنا

دقيقا زماني كه همگي از خط زرد فرودگاه عبور مي كنيم و به هم مي خنديم ، خواهرم را مي بينيم كه پشت خط نگران ايستاده و با مامور كنترل پاسپورت ها صحبت مي كند . اين صحبت ها آنقدر طول مي كشد كه ۲۰ دقيقه به پرواز مانده هنوز مشكل پاسپورت حل نشده است. نگاه ها همه آشفته و پريشان است . با اصرار و خواهش بقيه گروه را مي فرستيم و خودمان منتظر خواهرم مي مانيم . يكي از مسئولين فرودگاه مدام توي گوشمان مي خواند " پرواز رفت ! " و بعد براي اينكه مثلا حرفي زده باشد مي گويد : " حالا فوقش با پدرش مي ماند و ۲تا بليط سوخت مي شود ! "
آخر سر به خاطر مشكل پاسپورت- كه تنها زدن يك مهر بود و متاسفانه به رسم ديرينه در مملكتمان تا جان كسي را به لبش نمي رسانند كارش را درست نمي كنند - پدر و خواهرم ماندند و ما رفتيم .
توي هواپيما نشسته بوديم كه بهمان خبر دادند " مشكل حل شد "و در حالي كه مي توانستند آنها را با پرواز ما بفرستند ، به همان دليل مذكور (!) به پرواز بعد منتقلشان كردند .
بعدها خواهرم جمله قشنگي گفت كه تا آخر سفر در ذهنم ماند
" زائر حضرت زينب بايد ذره اي از اضطراب و پريشاني او را در سفرش تحمل كند "
*
روز اول برنامه مان مسجد اموي بود و حرم حضرت رقيه .
عظمت مسجد اموي به محض ورودمان آنقدر مرا فراگرفت كه بيش تر نگاه به ستون هاي بلند و سقف كار شده اش مي كردم تا جلوي پا.آنطور كه راهنمايمان مي گفت و بعدا از پدرم پرسيدم تاريخچه اين مسجد برمي گردد به زمان آرامي ها . گويا در زمان وليد نيمي از مسجد كليسا بوده كه به دستور او آن نيمه را هم به مسجد تبديل مي كنند . آنجا محلي را كه اسراي كربلا را آورده و حضرت زينب و امام سجاد سخنان تاريخي خود را ايراد كرده بودند ، ديديم . قبلا شنيده بودم كه حضرت زينب چنان رسا و كوبنده سخن گفتند كه صدايشان تمام مسجد را در برمي گرفته و اشك حاضرين را جاري ساخته است . اما جدا شنيدن كي بود مانند ديدن ؟ ...
پس از آن به زيارت سر حضرت يحي و راس الحسين رفتيم . ( البته ۲روايت در مورد سر مبارك امام حسين وجود دارد .يكي اينكه سر در همين مكان دفن شده . دوم اينكه حضرت سجاد بعدا سر را به كربلا برده و به بدن ايشان متصل مي كنند )
براي نماز مغرب و عشا بود كه از يكي از درهاي مسجد به سمت حرم حركت كرديم . از همان ابتداي ورودمان به حرم مدام ناله مي كردم كه " تشنه ام است "و " دارم خفه مي شوم از تشنگي ! ". بعد به خودم آمدم و گفتم :"بدبخت ! مي داني به زيارت چه كسي آمده اي ؟دختر سه ساله اي كه سه روز تشنگي را در آن گرما تحمل كرد و هيچ نگفت . شرم كن ! "
وقتي ضريح حضرت رقيه رسيديم و عروسك هاي بالاي آن را ديدم ، بغض بدجور گلويم را چنگ زد .شرم مي كردم از آن همه بي طاقتي كه كرده بودم . هر طور بود خودم را به ضريح چسباندم و گريستم . گهواره كوچكي كه داخل ضريح بود ، آتشم مي زد . دست هايم را سفت گرفته بودم و با هيچ فشاري تكان نمي خوردم !چهره همه كساني را كه التماس دعا گفته بودند در ذهن مجسم مي كنم. بيماران را به خاطر مي آورم . همه را تك تك نام مي برم و براي آدم شدن خودم هم دعا مي كنم ! ضريح را مي بوسم و با فشار جمعيت عقب رانده مي شوم .
شب با خستگي زياد به هتل مي آييم . يادم نمي آيد چطور خوابم برد فقط يادم است نيمه هاي شب با صداي قرآني كه در تمام شهر پخش ميشد از خواب برخاستم . آنقدر لحن قرآن و اذاني كه بعد از آن پخش شد دل نشين بود كه دوست داشتم ساعت ها به آن گوش كنم ....
حرم حضرت رقيه(س)
(ادامه دارد ! )
هانيه

توي ماشين نشسته ايم . هواي گرم و آلوده ميدان آزادي را با تمام وجود تنفس مي كنم . خيابان شلوغ است و پر نور . انگار نه انگار كه ساعت از يك نيمه شب گذشته است !
عمو ، از توي آينه نگاهم مي كند و مي پرسد : "هانيه خانم اينجا بهتر است يا آنجا ؟ "
اين بار قاطع جواب مي دهم : " خب معلوم است اينجا ! "
*****
سرم را گذاشته ام روي ميز خط خطي و كثيف . آب بيني ام سرازير شده . اشك هايم سريع مي ريزند . نگاه هاي تمسخر آميزشان را از ذهن مي گذرانم . صداي آن دختر چاقي كه با بدترين لحن فرياد زد Ich liebe dich توي گوشم زنگ مي زند !
براي گرفتن دستمال سرم را از روي ميز بر مي دارم . هاله اي محو از "شقايق" و "Lili" را مي بينم كه با نگراني حالم را مي پرسند .
با پشت دست بيني ام را پاك مي كنم و مي گويم " چيزي نيست ، حساسيت دارم ! "
*****
تمام فاميل جمع شده ايم و توي هال دور هم نشسته ايم .پدرم از خاطرات دوران كودكي و بازيگوشي هايشان مي گويد . همه مي خندند . من اما چشم دوخته ام به چهره مهربان و آرام آقاجون . نمي دانم چطور بايد جبران اين 6 سال دوري را بكنم . بي اختيار اشك توي چشمم جمع مي شود .
به خودم مي آيم " تو معلوم هست چه مرگت شده ؟! "
*****
آسانسور طبقه 4 را نشان مي دهد . بيرون مي آيم . " طبقه 4 ، واحد ... واحد چندم ؟ " آدرس را چند بار توي ذهنم مرور مي كنم . چيزي خاطرم نيست . از انتهاي راهرو در خانه اي باز مي شود . عاطفه و سنا برايم دست تكان مي دهند . ذوق مي كنم . مي دوم طرفشان .
" اينجا ديگر بشريتي نيست ... "
*****
بچه هاي جديد را كنار هم نشانده اند . سالاد الويه ابداعي كه خودمان درست كرده ايم روبه رويمان است . چهره ها را از نظر مي گذرانم . لقمه كوچكي براي خودم مي گيرم . از مدرسه ام مي پرسند. مجبور مي شوم بگويم كه تازه به ايران آمده ايم .
آن كه سه تار مي زند با پوزخند مي پرسد : " Can you spek persian " و ديگران بلند بلند مي خندند . لقمه ام را توي ظرف مي گذارم . " مگر قرار نيست اينجا متفاوت باشد ؟! ... "
*****
عقب كلاس با جلوي كلاس زمين تا آسمان فرق دارد . ميان " سارا " نشسته ام و همان كه سه تار مي زد . " سارا " به نظرم متفاوت از بقيه مي ماند . به خودم مي گويم " عقب مي مانم ... "
*****
امتحان نيم ترم زبان را داده ام . از پله ها بالا مي روم . بچه ها مشغول تمرين سرود اند . ميانشان مي ايستم . سارا از پشت مي آيد و دستم را مي كشد . به گوشه اي از كلاس مي رويم . چهره اش مهربان است و خندان . با حالتي خاص مي گويد : " من واقعا چشمانم درخشان است ؟! " دستش را مي فشرم . مي خندم .
*****
پنج شنبه است و باز همه رفته اند قم سر مزار و " ما " به خاطر مدرسه ام نتوانسته ايم برويم . آقاي غلامي پاي تخته جزوه مي نويسد و بچه ها در دفترهايشان وارد مي كنند . از بغل دستي ام ورق مي گيرم . قلم خودش مي نويسد :
"دو چشمان را چو بربندم تو را در خواب مي بينم
در آن گيسوي مشكين ات هميشه تاب مي بينم
خمارم آرزومندم كه روزي گم شوم در تو
كه من لعل لبت را چون شراب ناب مي بينم "
نوشته ام را دوباره از اول مي خوانم .
من ... من شعر گفته ام ؟!؟!؟
*****
توي كتابش اسم هايمان را مي نويسم و پايينش علامت نتيجه مي زنم : Shinera
هر دو مي خنديم .
*****
خواهرم مي گويد : انشاالله اين خانه را زودتر عوض مي كنيد مي رويد خانه خودتان .
مامان بزرگ خوشحال مي شود و ان شاالله مي گويد .
باباجون سري با تاسف تكان مي دهد و مي گويد : " اگر زنده بوديم .. "
*****
دستم را گذاشته ام لب پنجره ماشين . باد داغ و كثيف توي صورتم مي خورد . روسري ام را مي گيرم جلوي دهان و بيني ام . سرفه مي كنم و در دل مي نالم از وضعيت مضحك خيابان ها .
نيلوفر از پشت مي پرسد : " هانيه به چه فكر مي كني ؟! "
پ.ن :
اينجا ، هرچند با آنچه فكر مي كردم خيلي فرق دارد ؛
اما اينجا كساني هستند كه هرگز يكيشان آنجا يافت نمي شود !
هانيه


اشك و زاري به كجا مي بري اي دل ، بنشين
خون خود تا به كجا مي خوري آخر ، بنشين
درد هجر و غم عشق و شكن گيسوي دوست
از كفت صبر بريده است ، خدا را ، بنشين
تو خود عاشق شدي و نيك بريدي از غير
ورنه وصلش به خيالي بنمايد ، بنشين
از ازل رسم زمان با من و تو اين بوده است
كه بياييم و بگرييم ز عشقش ، بنشين
اين نه بد عهدي ايام و جفاي رخ اوست
عشق را قصه همين است،چو داني، بنشين
مكني شكوه و ناله ، مبري دل ز برش
كه رقيبان بنشستند كناري ، بنشين !
بدري پرده بيداد چو صبرت برود
نغمه خوش مي زني اي دل بنواز و بنشين
۸۷/۴/۱۸
هانيه

كوچك بودم ... در آغوش مادرم ... در ماشين ... لب دره .
مي گويند : " فقط خدا معجزه كرد ! "
***
مادرم گريه مي كرد . گفتم " چيزي نيست .. " بي توجه به من آب سرد در دستانش ريخت . پاشيد به صورتم و با بغض گفت " چشمانت را باز كن . " به صورتم در آينه نگاه كردم . چشمانم پر خون بود . كوچك بودم ... خنديدم و گفتم : " اين خونه ؟! "
***
داد مي زدم : " مي سوزه ه ه ه ه ... "
همه دستپاچه شده بودند .
چشمانم !
۱۳ ساله بودم . ۵ سال بزرگ تر از دفعه قبل . سفيدي چشمانم ورم كرده بود . گودي زير چشم ها از شدت تورم صاف شده بود . گفتم كور مي شوم ! شب ، هنگام خواب گريه كردم . مي دانستم براي چشمانم خوب نيست ... اما ، دست خودم نبود !
يادت هست ؟
گفتم : " خدا مي شود معجزه كني ؟ ... "
صبح ،
- آفتاب نزده - اجابتم كردي .. خود خودت .. نه دكتري در كار بود و نه دارويي !
***
نمي دانم چند بار دعاي " سريع العجابه " را خواندم ...
آرام شده بودم . مطمئن بودم كه " باباجون " (پدر ماردم ) خوب مي شود . با يقين دعا مي خواندم . شك را حتي به خيالم هم راه نمي دادم . با اطمينان و آرامش كامل رفتم براي مادرم آب بياورم . حالش مساعد نبود ... مدام شماره برادرم را مي گرفت .
برادر ، بالاخره آمد . سلام كوتاهي به مادرم كرد ... ليوان آب را توي ظرف گذاشتم ... مادرم با صداي لرزان گفت :" باباجون چي شد ؟ " برادرم بلند بلند گريست... نزديك بود ليوان از دستم بيفتد ... مادرم با گريه گفت : " تو را به خدا بگو چي شده ؟! "
فقط گريه مي كرد ... اولين بار بود كه صداي گريه بلندش را مي شنيدم ... به سمت اتاقش دويد . ديگر نياز به سوالي نبود ...
به راهروي روبه روي اتاقش تكيه زدم ... يعني ، " نشانديم " ... زل زده بودم به اتاق تاريك برادرم .
تپنده كوچكم ، از درون ،بدجور تقلا مي كرد.حضورش را حس مي كردم .. تصور چشمان خاكستري بسته اش آزارم مي داد ... سرم را به ديوار كوبيدم ..
با همه اين ها ، آرام بودم . باز هم خودت به سراغم آمده بودي ... آرامشي از تو بالاتر هم هست ؟!

خداااا ...
واي بر من كه محبت بي واسطه ات را در اين چند سال درك نكردم .
واي بر من كه سايه سبز وسيع ات را در زندگي ام ناديده گرفتم .
واي بر من كه خالق را رها كردم و مخلوق گرفتم ...
ببخشاي مرا !
"العـــــــــفــــــــــــو ! "
پ.ن۱: این نوشته داستان نيست ! واقعيت است ...
پ.ن۲: " خدا هرچه مي دهي شكرت ، هرچه مي گيري شكرت ! "
پ.ن ۳ : احساسات من "بيش از حد " لبريز شده است !
پ.ن۴: ۱۶/۱۲/۸۴ در دفتر خاطراتم متني با اين عنوان نوشته بودم : سبز ، خاكستري ، سياه .
۸۷ را از ۸۴ كم كنيم چند مي شود ؟! ..
پ.ن۵ : " بسان قايق سرگشته ، روي گردابم "
پ.ن۶: كه هستم مگر كه نخواهم كسي را ببخشم ؟ از خدا - استغفرالله - بزرگ تر ؟!
بخشيده ام و مي بخشم ( كار شاقي انجام نمي دهم وقتي خود از گناه سياه سياهم )
ولي پيوستن دل شكسته ما هم با خودشان !
هانيه


بر سینه افق خونین رنگ..
آن جا که چشم خورشید در پشت پلک کوه ها جان می گیرد
آن جا که جنگ تیرگی ها و روشنایی ها در جریان است.
و آن جا که...
من نام تو را می نویسم ای مــــــــــــــادر !
در بستر شب نشسته ام و با ستاره های آسمان عشق و محبت از تو می گویم .
از تو که مظهر ایثاری و خاک بهشت را با گام هایت مزین می سازی.
از تو می گویم که چونان کوهی از ایمان سینه ات را در مقابل طوفان بلایا گرفتی و از بلندای قامت چون سروت ایستادگی را به ما آموختی.
از تو می گویم که زینبت الگو هست و فاطمه ات آموزگار !
و تو شایسته ترین طالب مدرسه ی عشق و ایمان!
آری پروانه ها برجانبازی تو بر گرد شمع ما رشک می برند و گل های بهاری را مجالی برای عطر افشانی در کنار وجود مشک بار تو نیست !
مـــــــــادر
از تو می گویم که تو بهترین آموزگارمکتب عشق و ایثاری !
روز مادر رو به همه ی مامانای گل تبریم می گم!
سنا





